دستاتو میخوام فقط....
اشکات...
داشتیم ناهار میخوردیم که توجهت به گوشیت و فوتبال جلب شد
هر کاری کردم که بیخیالش شی نشدی و بی توجهی کردی...
دلم گرفت...رفتی فوتبال...رفتم خابیدم، شدیدا خسته بودم اما هر کاری کردم خوابم نرفت... هنوز نیم ساعت نشدهم بود که رفته بودی ، که در باز شد... دویدی و اومدی سمتم... کنارم دراز کشیدی... با دستت موهامو که ریخته بود رو صورتم کنار زدی... گفتی : " ببخش که بدم... سر سوزن دلت بگیره ازم میمیرم..."
گفتم دلخور نیستم... قانع نشدی.. محکم بغلم کردی.. گرم
برچسب:
نویسنده: میلاد صمیمی
تاريخ: جمعه
27 شهريور
1405 ساعت: 9:10