خرید بک لینک
دستاتو میخوام فقط.... اشکات... داشتیم ناهار میخوردیم که توجهت به گوشیت و فوتبال جلب شد هر کاری کردم که بیخیالش شی نشدی و بی توجهی کردی... دلم گرفت...رفتی فوتبال...رفتم خابیدم، شدیدا خسته بودم اما هر کاری کردم خوابم نرفت... هنوز نیم ساعت نشدهم بود که رفته بودی ، که در باز شد... دویدی و اومدی سمتم... کنارم دراز کشیدی... با دستت موهامو که ریخته بود رو صورتم کنار زدی... گفتی : " ببخش که بدم... سر سوزن دلت بگیره ازم میمیرم..."  گفتم دلخور نیستم... قانع نشدی.. محکم بغلم کردی.. گرم

برچسب: نویسنده: میلاد صمیمی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 9:10

دستاتو میخوام فقط.... بدترین جمعه... حرفای خیلی بدی شنیدم... از آدمهایی که هیچوقت انتظار شنیدن حتی نصف این حرفارو ازشون نداشتم... هیچکس نمیدونه چند بار تو خودم شکستم...با شنیدن تک تک جمله ها جون دادم...چندین سال پیر تر شدم... دو ساعته تمام اشک ریختم... با هق هق های بلند.. تو، عزیز دلم، نبودی که آرومم کنی... دیگه تاب نیاوردم... لباسمو پوشیدم و زدم بیرون... اومدم پیشت.... تا منو دیدی وحشت کردی! گفتی تو این دو ساعت که نبودم چی به سرت اومده؟؟؟؟ چرا اینطوری شدی؟؟ بغضم ترکید... بغ

برچسب: نویسنده: میلاد صمیمی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 9:10

دستاتو میخوام فقط.... خوشبختم... بارونی 4 خونه ، شلوار سفید ، شال استخوتی،  کفش اسپورت، کیف جغدی و آرایش تقریبا غلیظ!  با این تیپ به‌روز جلوت ظاهر شدم دستامو طبق عادت همیشگیت بوسیدی  و با ذوق زیاد و شیطنت های دوست داشتنیت گفتی: "خدایا، شکرت  که اینو دادی به من!" و بعدم محکمممم بغلم کردی :) رفتیم خونه محمد علی.. دو ساعتی موندیم.  چه خانواده گرم و ساده ای ... کیف کردیم از بودن کنارشون :) تو راه برگشت به خونه گرم صحبت شدیم،نفهمیدیم کی رسیدیم،  پارک کردی و لازم صحبتامون ادامه دا

برچسب: نویسنده: میلاد صمیمی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 9:10

دستاتو میخوام فقط.... با تو آرومم... نمیدونم کی خوابمون برد، توی اوج خواب بودم که با صدای تو از خاب بیدار شدم. چشمات پر از اشک بود و بوسه هات بود که تند تند روی گونه م جا میذاشتی..... خاب دیده بودی،خاب از دست دادن منو...  اینقدر تو خاب  داد زده بودی که صدات گرفته بود.. بغلت کردم و محکم فشارت دادم، گفتم من هیچ جایی نمیرم، من برای تو به دنیا اومدم، من همینجا پیشتم تا ابد... و چشمای نازت بسته شد و دوباره به خاب رفتی.. به روز های گذشته فکر میکنم  به اینکه چقدر سخت گذشتن... به مش

برچسب: نویسنده: میلاد صمیمی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 9:10

دستاتو میخوام فقط.... همه چیز و با تو میخوام... یکی دو ساعت مونده به روشنایی، و به این که تو، خورشید زندگیم باید بری سر کار... مثل یه بچه پاک و معصوم، در حالیکه خسته ای و هیچ انرژی برات نمونده، پناه میاری به آغوشم  سرتو میذاری رو سینه م، دست میکشم توی موهات، چشمای قهوه ایتو میبوسم، بهت آرامش میدم، خوابت میبره.... بهت خیره میشم تا کلی وقت، به گذشته ها فکر میکنم و میبوسمت، به حرفات فکر میکنم، میبوسمت، به آینده ای که در انتظارمونه فکر میکنم، میبوسمت .. زیر لب میگم دوست دارم و م

برچسب: نویسنده: میلاد صمیمی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 9:10

صفحه بندی